تبليغاتX
حرف های نگفتنی...!

حرف های نگفتنی...!

همه چیز در جهان,برای بودن آدمی است,ودرد این است که بودن,خود,برای چیست؟!

نقل قول از امیر

امروز دلتنگم


دلتنگ از دنيايی که جز سياهی در آسمانش هيچ چيز نمی درخشد


دلتنگ از آدمهايی که جز کينه در قلبشان هيچ چيز نمی رويد


دلتنگ از همه روز های سياه

از همه آسمانهای بی ستاره

از خودم

از روزم

از روزگارم

می نويسم

برای قلبی که شکست و دستی که ديگر توان نو شتن ندارد

می نويسم

از سراب که همه هستی ام را به يغما برد

از گردابی که تمامی شکوفه های اميدم را بلعيد

و از طوفانی که خانه آرزوهايم را ويران ساخت

می نويسم

از بغض

از سکوت

از هر آنچه بايد بشکند

می نويسم

از دردهای التيام نيافته

از بغض های بی صدا شکسته

برای قلبی که شکست و دستی که ديگر توان نوشتن ندارد

می نويسم از تو

و از فاصله ای که بين ماست

که گويا

«نا پيمودنی ترين فاصله دنياست»

و اينک

اين فاصله بين قلبهای ماست

کاش می دانستم چرا؟..

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:11  توسط سوده  | 

هزار پشیمانی

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز …
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری …

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:56  توسط سوده  | 

انسان بزرگش خوبه


انسان هاي بزرگ در باره عقاید  سخن مي گويند

انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند

انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند



انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند

 انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند

 انسان هاي كوچك بي دردند



انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند




انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند



انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند




انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان هاي كوچك مسئله ندارند



انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 23:23  توسط سوده  | 

رسم روزگار این است...

 

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم،

 

 کوله ام غرق غم است، آدم خوب کم است،

 

عده ای بی خبرند، عده ای کور و کرند و گروهی پکرند،

 

دلم از این همه بد میگیرد و چه خوب آدمی میمیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 1:3  توسط سوده  | 

نوروز مبارک

 

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد


باز جهان خرم و خوب ایستاد

 
مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه روی سمن بوی داد


گیتی گردید چو دار القرار

 
روی گل سرخ بیاراستند


زلفک شمشاد بپیراستند

 
کبکان بر کوه به تک خاستند


بلبکان زیر و ستا خواستند

 
فاختگان همبر میناستند

نای زنان بر سر شاخ چنار

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

 
زلف پر یرو یان بر تافتیم

 
دل ز غم هجران بشکافتیم

 
خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونیها در نوبهار

 

                                                           منوچهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:45  توسط سوده  | 

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

 

 

 

من نه عاشق بودم

 

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 

من خودم بودم و یک حس غریب

 

که به صد عشق و هوس می ارزید

 

من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

 

گر چه در حسرت گندم پوسید

 

من خودم بودم هر پنجره ای

 

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

 

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

 

من نه عاشق بودم

 

و نه دلداده به گیسوی بلند

 

و نه آلوده به افکار پلید

 

من به دنبال نگاهی بودم

 

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

 

آرزویم این بود

 

دور اما چه قشنگ

 

که روم تا در دروازه نور

 

تا شوم چیره به شفافی صبح

 

به خودم میگفتم

 

تا دم پنجره ها راهی نیست

 

من نمیدانستم

 

که چه جرمی دارد

 

دستهایی که تهیست

 

و چرا بوی تعفن دارد

 

گل پیری که به گلخانه نرست

 

روزگاریست غریب

 

تازگی میگویند

 

که چه عیبی دارد

 

که سگی چاق رود لای برنج

 

من چه خوشبین بودم

 

همه اش رویا بود

 

و خدا می داند

 

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:23  توسط سوده  | 

عشق...

سرنوشت خاك را با آب كامل ساختي

 
خرد كن در هم جهاني را كه از گل ساختي

 
عاقلان را خواستي تا سجده بر عاشق كنند

 
عشق را بازيچه يك مشت عاقل ساختي

 
روبرويم آفريدي چهره اي از جنس ماه

 
زندگي را بر من ديوانه مشكل ساختي

 
غم به جانم ريختي آتش به رگ هايم زدي

 
سينه ام را داغ كردي ناگهان دل ساختي

 
از هراس سيلي امواج ويرانگر پر است

 
قلعه سستي كه بر شن هاي ساحل ساختي

 
از بهشتم رانده اي باشد كه برگرداني ام

 
بر نمي گردد ولي عمري كه باطل ساختي

 

 
               
  سيد ابوالفضل صمدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 0:15  توسط سوده  | 

هنوز نمی خواهم بیفتم ، هنوز می خواهم بروم

 

 

 

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ،

 

 هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ،

 

نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ،

 

افتاده باشم و جان داده باشم

                   

                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:30  توسط سوده  | 

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد ...

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

 

آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،

 

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

 

و کسی که چنین ارزشی دارد :

 

باعث ریختن اشک های تو نمی شود

                                           

                                                               دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:47  توسط سوده  | 

پرواز

آنگاه که باد مخالف می وزد پناه می بریم بر دیوارها -

 

 سنگ ها و نقاب ها وفراموش می کنیم

 

 از همین باد است پرواز بی نظیر عقاب ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:37  توسط سوده  |